زندگی شگفت انگیز
زندگی شگفت انگیز
بهمن ۴, ۱۳۹۵
بهترین خودت
بهترین خودت در جهان باش
بهمن ۶, ۱۳۹۵
نمایش همه

مغز احساسی را دریابیم

مغز احساسی

مغز احساسی را دریابیم

در این مقاله به بررسی مغز احساسی می پردازیم. بخشی که کسب دانش و فهم راهکارهای کنترل آن ، به برند شخصی ما کمک شایانی خواهد نمود. مغز احساسی همانگونه که از نامش پیداست، بخش احساسی و هیجانات را بر عهده دارد که به گفته روانشناسان، مهمترین بخش برای ایجاد انگیزه می باشد.در مغز احساسی درد و لذت حس می شود و در جدال بین مغز منطقی و مغز احساسی ، اکثرا بخش منطقی بازنده میدان است.عشق همدردی شفقت و وفاداری مربوط به این بخش از مغز است.همانند بخش احساسی باید محرک ها و موقعیت های این بخش را شناسایی کنیم تا بتوانیم با استفاده از آن انگیزه لازم را بدست بیاوریم و با یه دست آوردن انگیزه قوی، تغییر مورد نظر برای رسیدن به اهدافمان در زندگی حاصل شود.

مغز احساسی
مغز احساسی ، احساس می خواهد
داستانی را نقل می کنند که یکی از افسران زبده را با تعدادی سرباز و کشتی جنگی ، عازم نبردی می کنند. پس از رسیدن به ساحل دشمن ، متوجه می شود که نیروهایشان برای مقابله با دشمن بسیار اندک است . در این حال دست به اقدامی عجیب می زند . دستور می دهد تمام نیروها بهمراه تجهیزات مورد نیازشان ،از کشتی خود پیاده شوند. پس از استقرار نیروها در خشکی، دستور می دهد تمام کشتی هایشان را آتش بزنند و به آنان گفت: باید در این جنگ پیروز شوید و در این سرزمین زندگی کنید چون دیگر راه برگشتی ندارید. می گویند در آن جنگ ، علیرغم تحملات تلفات فراوان ، پیروز شدند .
از این داستان چند نکته را بدست می آوریم
چه عاملی باعث پیروزی آنان شد؟ اگر آن افسر فقط به بخش منطقی مغز خود مراجعه می کرد، با یک حساب ساده متوجه زیادی نیروهای دشمن میشد و نتیجه تحلیل بخش منطقی مغز این بود: تو حتما شکست میخوری پس برگرد!!
اما آن افسر با تحریک بخش احساسی سربازان و ایجاد روحیه جانفشانی و ایثارگری در آنان ، توانست چنان قدرتی را بوجود آورد.
بخش منطقی برای ایجاد تغییر از فرمول بررسی کن – فکر کن – تغییر کن استفاده می کند در صورتیکه بخش احساسی از فرمول ببین – حس کن – تغییر کن استفاده می کند.با آتش زدن تمامی کشتی ها، تمام سربازان دیدند که دیگر راه برگشتی ندارند و حس تعلق به این سرزمین را برای خود بوجود آوردند و توانستند در جنگ پیروز شوند .اما اگر فقط به بررسی جنگ نابرابر می پرداختند، همانا شکست شان حتمی بود.
نکته دیگر اینکه برای تحریک بخش احساسی در صورت لزوم باید بحرانی را بوجود بیاوریم تا مردم را متقاعد کنیم که آنها با فاجعه ای روبرو هستند و چاره ای جز حرکت رو به جلو ندارند. در این داستان ، سربازان چاره ای جز جنگ و پیروزی نداشتند.
در اینجا یک سوالی بوجود می آید که احساسات به دو بخش مثبت و منفی تقسیم می شوند. ما برای اینکه بخش احساسی خود را تحریک کنیم از کدام احساسات می توانیم استفاده کنیم؟
پاسخ آن است که اگر به اقدامی سریع و فوری نیاز است ، غالبا احساسات منفی و بحران ها به کمک می آیند. مثل خاطرات شب امتحان که اگر نخوانی، حتما از این درس می افتی که در این حالت حس ترس باعث شب بیداری مان و مطالعه آن درس می شود یا اینکه در موقعیت آتش سوزی، با حس ترس شدید، دست به اقدامات عجیب و غریب برای نجات جان انسانها می زنیم. مثال دیگر اینکه در جنگ از حس خشم و نفرت برای شکست دشمن استفاده میکنیم.
اما جاهایی و یا موقعیت هایی وجود دارد که نمیتوان از احساسات منفی کمک گرفت.مثلاً در بهبود روابط زناشویی و یا در ایجاد مهارت تازه و یا تبدیل شدن به یک فروشنده خوب. در تمامی این موقعیت ها، به خلاقیت و مهارت نیاز است.
به گفته برادران هیث در کتاب کلید را بزن ، احساسات منفی معمولاً اثر تنگ کننده بر افکار ما دارند. در هنگام سخنرانی ، اگر احساس ترس شدید داشته باشیم ، تمام تمرکز ما برای بیان مطالب خواهد بود و به مخاطبان هیچ اهمیتی نمی دهیم.چون احساسات منفی باعث ایجاد تمرکز میشود. اما احساسات مثبت ، بر خلاف اثرات تنگ کننده، برای وسعت بخشیدن و ساختن افکار و اعمال ما هستند بطور مثال احساس مثبت علاقه ، باعث میشود که در زمینه های مختلف دیگر هم تحقیق کنیم و یا اینکه وقتی در زندگی خود به هدفی دست پیدا می کنیم ، احساس غرور و افتخار می کنیم و این حس مثبت ، باعث می شود که به اهداف بزرگتری فکر کنیم و دید خودمان را وسعت ببخشیم.
پس در برخی از کارها که باید تغییری فوری صورت گیرد ، از احساسات منفی کمک بگیریم و در جاهایی که به خلاقیت و مهارت نیاز داریم، از احساسات مثبت استفاده کنیم.
مغز احساسی ، تنبل و بی حوصله است و خوشحالی فوری می خواهد
در بخش های فوق به این نکته اشاره کردیم که برای مغز منطقی ، باید اهداف را کوچک کنیم تا دچار سردرگمی و تحلیل های پیچیده خود نشود و مقصد را روشن تر و نزدیکتر ببیند.برای بخش احساسی نیز همین مطلب صدق میکند. این بخش از مغز بسیار تنبل است و باید همیشه انرژی لازم برای تغییر را برای آن فراهم کرد.
اقدام ششم:
اهداف را برای آن کوچک کنیم تا کمترین انرژی احساسی مصرف شود: هر چه اهداف کوچکتر باشند ، رسیدن به آنها آسان تر است بهمین دلیل بخش احساسی مغز خوشحالتر می شود و با این ذهنیت برای حرکات بعدی آماده می شود .جالب تر آنکه هر چه بیشتر به اهدافمان برسیم ، این بخش از مغز بیشتر رشد می کند و برای اهداف بزرگتر دیگر آماده تر می شود . بعبارت دیگر انگیزه قوی تر می گردد. راهکار پنج دقیقه انجام کار بسیار عالیست . بدین صورت که هر کاری را که به نظر بزرگ می رسد را فقط برای پنج دقیقه انجام دهیم. پنج دقیقه از کتابی را که مدتهاست برای مطالعه در نظر گرفته ایم ، بخوانیم و یا بعبارت عامیانه تر ، آن را زخمی کنیم.
این مثل معروف را به یاد بیاوریم که چگونه می توان فیل را خورد؟ جوابش این است لقمه لقمه!!
اهدافمان را در راستای ارزشهایمان ترسیم کنیم:
اهداف با بخش منطقی ذهن درگیر میشود و این بخش برای حرکت خود نیاز به هدف دارد اما بخش احساسی برای حرکت خود به امید و اطمنیان نیاز دارد .امید و اطمینان هنگامی بوجود می آیند که اهداف مطابق با ارزشهای شخص طراحی شوند. اگر هدف من از بدنسازی و تقویت قوای جسمانی ، این است که فلان شخص در محله را به مبارزه دعوت کنم و او را مورد ضرب و شتم قرار دهم، بر اساس معتقدات دینی خود عمل نکرده ام و پس از مدتی بخش احساسی من ، انرژی لازم برای ادامه حرکت را از دست می دهد. پس در وهله اول باید ارزشهای خودمان را شناسایی کنیم و به قول دارن هاردی که یکی از نویسندگان موفق بهبود فردی است ؛ باید چرایی کارهایمان را بدانیم و سپس بر اساس این چرایی ها ، هدف گزاری کنیم.
پاداش را فراموش نکنیم:
هنگام رسیدن به اهداف ، حتی اگر کوچک باشند ، برای خودمان پاداشی را در نظر بگیریم. اگر پس از یک هفته ، یک کیلو از وزنمان را از دست دادیم، آخر هفته یک وعده غذایی را که دوست داریم ، بخوریم. پس از اینکه یک ترم از زبان را با نمره خوب پشت سر گذاشتیم ، به یک مسافرت به همراه خانواده برویم.این کارها باعث می شود بخش احساسی و منطقی ما احساس رضایت کنند و خود را برای موقعیت های بزرگ تر و سخت تر آماده کنند.

دیگران این مقاله را هم خوانده اند  زندگی شگفت انگیز

سخت گیری نکنیم:
پیش از این بیان شد که بخش احساسی مغز ما بی حوصله است بدین معنی که از معماها شکایت میکند و می گوید این معما چقدر سخت است و اصلا برای من مفرح نیست و در حل آن مهارتی ندارم. در این حالت بخش منطقی مغز نیز تمرکز خود را برای حل مسئله از دست می دهد زیرا مهار بخش احساسی و بعبارتی دیگر ، توان کنترل و مدیریت آن را از دست داده است.بهتر است هر مدتی به خود استراحت فکری و احساسی بدهیم . روزانه ساعاتی را برای گوش دادن به موسیقی و یا دیدن فیلمهای انگیزشی اختصاص دهیم. یا در هفته، روزی را برای استراحت در منزل و در کنار دوستان یا خانواده بگذرانیم و در سال ، ماهی را برای مسافرت نسبتا طولانی دو سه هفته ای برنامه ریزی کنیم که ترجیحا به یک مکان خوش آب و هوا باشد بسیار بهتر است زیرا مغز ما در غالب اوقات با طبیعت آرامش خود را باز می یابد.با این کار بخش احساسی را همیشه راضی نگه می داریم.
در پایان باید به این نکته اشاره کرد که هر چه دانش و اطلاعات ما نسبت به این بخش از مغز بالاتر برود ، کنترل آن بهتر و امکان استفاده از نیروی قدرتمند آن در جهت ساخت برند شخصی خود بسیار بیشتر خواهد بود.

1 دیدگاه

  1. احمدذوالفقاری گفت:

    سلام
    احتراما ضمن تشکر از ارایه مقالات مفید وبا ارزش در سایت شما
    لطفا چه باید کرد که پاداش دادن به خود بصورت مستمر باشد؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × 1 =